X
تبلیغات
دوراهک سلام

 

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
 چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟
 این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پاک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
 موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم
خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
 که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
 غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
 شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
 که من سوخته سامان چه به پایان دارم

                                                     ****************

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
 رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
 این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
 وز خویش می ربود
 از دور می فریفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
 دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
 می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
 کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 بنما کجاست او

سراب-هوشنگ ابتهاج

                                               **********************


بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ  در يائي
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي .

راز بزرگ تنهائي_ حسين منزوي

                                            ***********************

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد
از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد
گوشه‌گيري كردم از آوازهاي رنگرنگ
زخمه‌ها بر ساز دل از دست بي‌دادم رسيد
قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي
كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد
مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم
تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد
شب خرابم كرد اما چشم‌هاي روشنت
بارديگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسيد
سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم
هيچ كس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد

 عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد_سيدحسن حسيني

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 13:23 توسط باقری و موسوي نژاد| |
چه جشنی راه اندازم برایت
جهان رقصند با ساز و نوایت
به راهت فرشی از دل می کنم پهن
بپاشم هر دو چشمم پیش پایت


*****************************************        

     
تو و این دوره پر درد سوگند
به مادرهای بی فرزند سوگند
بکش پس پرده ی چشم انتظاری
به این شب های تار و سرد سوگند

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 15:52 توسط باقری و موسوي نژاد| |

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16:17 توسط باقری و موسوي نژاد| |

علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است.
نیما پوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.
تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.

 گروه فرهنگ و هنر سیمرغ ‌به دیدار همسایه نیما، سیمین دانشور، بانوی داستان نویسی ایران رفته تا فرصتی برای یادكرد آن سالهای دور و  مهربانانه باشد و ما را به سفره ی كلام شیرینش مهمان كند، عمرش دراز و حضورش مانا باد.

 
خانم دانشور بسیار خوشحالیم كه در حضور شما، همسایه و هم كلام آن بزرگمرد هستیم. از نیما و خاطراتی كه با او تا زمان خاموشی داشتید بگویید.
 آقای نیما، خدا بیامرزدش. چقدر حیف شد. خیلی مرد نازنینی بود. یكی از بزرگان قرن معاصر بود. البته همه‌شون به راه خودشون رفتند. عالیه خانم آمد و گفت: نیما مرد. و جلال رفت به منزلشان و بالای سرش نشست. جلال خوابوندش. چشماشو بست. چشماش باز بود. جلال نشست قرآن خوند بالاسرش. اومد والصافات صفا، یعنی درست نیما. به حدی این مرد صاف بود. به حدی این مرد مهربان بود. با من هم خیلی دوست بود. برای طاهباز تعریف كردم، نوشته طاهباز. تعریف كردم كه جلال قران را باز كرد بالا سرش و اومد. طاهباز گریه اش گرفت. اومد الصافات صفا و واقعاً چقدر این مرد، صاف بود.
 
درباره بیماری و علت مرگ نیما بگویید.
 باعث مرگ نیما شراگیم بود. شراگیم شر بود خیلی. گفت می‌خوام برم شكار. زمستون بود. پیرمرد رو برد یوش. اونجا سینه پهلو كرد. پسرش برداشت او را با قاطر برد به یوش. مجبور شدن برش گردونن. اینجا ما رفتیم پیشش. گفت شراگیم منو كشت. برای اینكه منو برد یوش، برای شكار و من سرما خوردم. وقتی عصرا می‌رفتیم پیشش, می‌گفت یك زنی می‌اومد كه كارامون رو بكنه. عالیه كه اینجا كار می‌كرد و تازه عالیه خانم نمی‌رسید. خانومه مثل جغد به من نگاه می‌كرد. مثل اینكه مرگ منو حدس می‌زد و دیگه مرد. و رفت تا لب هیچ. خیلی حیف شد.
 
زمانی كه نیما فوت می‌كنه جنازه اش یك روز می‌مونه و روز بعدش تشییع جنازه می‌شه. چرا؟
خاطرم نیست.
 
می‌دانیم كه در ساعت دو نیمه شب نیما فوت می‌كنه و جلال میاد سر داغ پیرمرد رو در آغوش می‌گیره ولی عصر همان روز، شاملو برای گرفتن آخرین عكس نیما به سراغ‌هادی شفائیه میره و فردا صبح دفنش می‌كنند. چرا جنازه نیما یك روز بر روی زمین می‌مونه؟
نیما رو به عنوان امانت دفنش كردن تو امامزاده عبدالله. خیلی اومده بودن و بعدها بردنش یوش. بعد وقتی كه یوش را مهاجرانی درست كرد، نعشش رو بردن یوش.
 
نیما در وصیت نامه اش گفته كه علاوه بر نظارت و كنجكاوی دكتر معین، جلال و جنتی با هم در جمع آوری آثار باشند. چرا جلال با توجه به علاقه اش به نیما، در رابطه با جمع آوری آثار كمك چندانی نكرد؟
 طاهباز جمع آوری كرد. جلال كمك كرد. جنتی هم كمك كرد.
 
نیما برای شما شعر هم می‌خواند؟
 بله بیشتر شعرهاش رو واسه من خونده. خودش می‌گفت من یه رودخانه ای هستم كه از هرجاش میشه آب گرفت. گفت: آب در خوابگه مورچگان ریخته ام كه خوب یادمه. گفتم نیما اینو تقدیم كن به من. نمی‌كرد. اینكاره نبود.
 
گویا نیما بیشتر اوقات در منزل شما بود و با شما حشر و نشری دائم داشت.
 بله، می‌اومد اینجا می‌نشست. صبح می‌اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یك تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یك زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب و روزمون با نیما بود. صبح می‌آمد دنبال من، با هم می‌رفتیم راهپیمایی.
 
اینجا با نیما هم می‌رفتید از دشتبان سیب زمینی می‌خریدید.
 نه، سیب زمینی نمی‌خریدیم، حق الماله بود. پنج شش تا سیب زمینی بهش می‌داد دشتبان. می‌دانست مرد بزرگی است، اما نمی‌دانست چرا بزرگ است. اینو می‌برد، نهارش بود. می‌رفتیم، سیب زمینی‌ها رو كنار آتش می‌چید. خاك روش می‌ریخت. بعد سوراخ سوراخ می‌كرد و می‌رفتیم. راه می‌رفتیم. شعر می‌گفت. بعد می‌گفت سیب زمینی‌هام پخته. می‌اومد سیب زمینی‌هارو تو یه پاكت می‌گذاشت. می‌گفت این نهارمه. می‌گفتم این نهارته فقط. می‌گفت: شام منم هست. می‌گفتم: چرا ! می‌گفت: نمی‌خوام نونخور عالیه باشم. و بعد می‌دونی چی می‌گفت كه خیلی دلم می‌سوخت. می‌گفت كه وزارت آموزش، ماهی 150 تومن بهش می‌داد، بشرطی كه نیاد. چون كارمند وزارت آموزش بود. خیلی خاطره از نیما دارم. گفته بودن كه تو نیا، برای اینكه متلك می‌گفت بهشون. چیزایی می‌گفت كه اونا درست نمی‌فهمیدن. می‌گفتن كه این 150 تومن رو بیا بگیر و نیا. اینم نمی‌رفت. 150 تومن هم پول «تریاكش»، كفش و پوشاكش می‌شد.
 
ارتباط دوستان نیما با شما چگونه بود و چرا دوستان نیما برای دیدنش به اینجا می‌اومدند؟
همه را ما به وسیله نیما شناختیم. اینجا قرار می‌گذاشت، چون عالیه خانم راه نمی‌داد. اون بدبخت، خسته و خرد از بانك اومده. بچه رو آورده. می‌خواد غذا بپزه. به نیما گفته بودم مهماناتو بردار بیار اینجا. شاملو، اخوان، همه‌ی مریداش. فروغ فرخزاد. دیگه خیلی‌ها بودند. بیشتر شاملو مریدش بود. ولی شاملو راه دیگه ای رفت. شاملو شعر سپید گفت. منتها خب شاعری درجه اوله. حالا به هر جهت، این نیما اعجوبه ای بود واسه خودش. نیما بدعتگذاره. خیلی مهمه نیما در تاریخ ادبیات. نیما، بعدش بنظر من شاملو، بعد اخوان و فروغ فرخزاد. فروغ هم می‌اومد اینجا. همه شون كه می‌خواستن نیما رو ببینن، می‌اومدن اینجا. كه من آشنا شدم با اونا.
 
هنرمندان اون دوره را با حالا چطور قیاس می‌كنید؟
 آدم‌های حسابی دراومدن دوره‌ی نیما. حالا كسی نیست. كسی نیست جایگزین اونها. مثلاً جای شاملو هیچكی نیست به عقیده من. جایگزین فروغ فرخزاد هیچكی نیست. اخوان هم هیچ كی نیست. نیما كه هیچكس نیست. (با تاكید).
 
شما به یوش هم رفته بودید؟
 سه چهار بار به یوش رفتیم. مهمونی می‌داد نیما. ما اونوقت با قاطر می‌رفتیم یوش و خیلی راه سختی بود.
 
از كدوم مسیر می‌رفتید؟
یادم نیست. ولی نوره دیگه. از راه ساری می‌رفتیم نور. بعد مجبور بودیم با قاطر بریم یوش. من و جلال و نیما. شراگیم خیلی شر بود.
 
آیا قبل از ازدواج با جلال، نام نیما را شنیده بودید؟
 چرا نشنیدم؟ نیما معروف شد. خیلی زیاد. می‌شناختم. شعرش را هم می‌خوندم، ولی اون رو ندیده بودم. منتها وقتی اومدیم، خود نیما به جلال تلفن كرد. جلال خیلی مریدش بود. دعواشونم شد. ولی با این حال پیرمرد چشم ما بود رو هم نوشت. جلال می‌گفت كه نیما به او تلفن كرده بود و گفته بود كه اینجا یك زمینی هست نزدیك خونه‌ی من. گفت پاشید بیاین. اینجا تمام جالیز بود.
 
نیمای شاعر با نیمای شوهر چه تفاوتی داشت و رابطه ی نیما و عالیه چگونه بود؟
وقتی برای رابطه ی خانوادگی نبود.
 
فكر می‌كنم كه ما به نسبت سن، خیلی زود نیما رو از دست دادیم. شاید یكی از دلایلش این بود كه اون در زندگی شخصی‌اش یك آیدا كم داشت. اونطوری كه شاملو می‌گه كه من در شرایط بسیار سخت نومیدی، با آیدا به زندگی بازگشتم و آیدا او را با فداكاری تیمار كرد. این را نیما در زندگی خودش نداشت.
درسته. او آیدا كم داشت.
 
یكبار هم نیما برای ارتباط نزدیكتر عاطفی با عالیه، از شما نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چكار می‌كند كه تو آنقدر با او خوب هستی؟ به من هم یاد بده كه من هم با عالیه همان كار را بكنم؟
من گفتم آقای نیما كاری كه نداره، به او مهربانی كنید، می‌بینید این همه زحمت می‌كِشَد، به او بگویید دستت درد نكند. در خانه‌ی من چقدر ستم می‌كِشی. جوری كنید كه بداند قدرِ زحماتش را می‌دانید. گاهی هم هدیه‌هایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است كه به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یك شیشه عطرِ خوشبو یا یك جورابِ ابریشمی‌خوش رنگ یا یك روسری قشنگ … نمی‌دانم از این چیزها. شما كه شاعرید، وقتی هدیه را به او می‌دهید یك حرفِ شاعرانه ی قشنگ بزنید كه مدتها خاطرش خوش باشد.
این زن این همه در خانه ی شما زحمتِ بی اجر می‌كشد. اجرش را با یك كلامِ شاعرانه بدهید، شما كه خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها كه تو گفتی. تو می‌دانی كه حتی لباس و كفشِ مرا عالیه می‌خرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشكر كرده اید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیده‌اید؟ پیشانی اش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوه‌ی خوبی دیدید مثلاً نارنگی شیرازی درشت یا لیموی ترشِ شیرازی خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یكی دو كیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید …
نیما حرفم را قطع كرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خنده‌های مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت. حالا نگو كه آقای نیما می‌رود و سه كیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می‌پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم می‌گوید: آخر مردِ حسابی! من كه بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم می‌گوید كه خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم آمد خانه‌ی ما و از من پرسید كه چرا به نیما گفته ام پیاز بخرد. من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این كار را كرد؟ گفتم: خوب یك دهن كجی كرده به اَداهای بوژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را. یك شب یادمان نیما گرفتند تو دانشكده هنرهای زیبا. قضیه‌ی پیاز رو گفتم. كه عوض اینكه بره كادو بخره، گفت بیا عالیه، پیاز.
 
 یكی از ویژگی‌های شخصی نیما، طنزپردازی و اجرای مسلط حالات افراد بود.
 آره، خیلی ادا درآوردن رو بلد بود. ادای جلالو درمی‌آورد. ادای منو درمی‌آورد. می‌گفت وقتی تو وارد می‌شی، عینهو اسبایی، فقط شیهه كم داری. چون من خیلی اسب دوست داشتم. اینجا سواری می‌رفتم با یارشاطر. باشگاه سواركاران بود. اسب كرایه می‌كردیم، می‌رفتیم سواری. می‌گفت عین اسبی. عین من ادا درمی‌آورد.
 
 جلال در خرداد ماه 1332 نامه ای تحت عنوان كدخدا رستم به نیما می‌نویسه. با توجه به اینكه نیما یك نیشی را در رابطه با لادبن خورده بود و در این اواخر نیما دیگه از لادبن ناامید شده بود، چون هیچ نامه‌ای با هم رد وبدل نكردند و لادبن در شوروی گرفتار شده بود و یك نفرتی هم از حزب توده پیدا كرده بود و خلیل ملكی و جلال هم در زمان نوشتن این نامه از حزب توده جدا شده و نیروی سوم را راه انداخته بودند.
آیا جلال هنوز فكر می‌كرد كه ممكن است نیما جذب حزب توده بشود؟ با توجه به واكنشی كه همیشه نیما نسبت به حزب توده داشت و هیچ وقت حزبی نبود. حتی در پایان نامه ای كه به احسان طبری می‌نویسد، می‌گوید كه: آنكه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند. نیما هم در اون نامه به جلال می‌نویسه كه تو به هر شكلی دربیایی، می‌شناسمت. تو همون جلال خودمی. جلال با توجه به شناخت نزدیكی كه از نیما داشت، چرا اون نامه را با اسم مستعار كدخدا رستم چاپ كرد؟
 یعنی می‌دونید نیما با توده ای‌ها ور رفت. یك برادری داشت بنام لادبن كه این روسیه رفته بود. خیلی دلش می‌خواست اینم بره روسیه. ولی این كه سیاسی باشه نه. سیاسی نبود. ته اش سیاسی بود. نیما آرزوش بود بره پیش لادبن. می‌شه گفت كه اون نامه ای كه جلال می‌نویسه تحت عنوان كدخدا رستم، وازده شد. می‌دونید اونا زیاد روی می‌كردند. سر مصدق كه توده ای‌ها قاطی كردند خودشون رو تقریباً، كه مصدق فهمید و دكشون كرد. احسان طبری و اینا هم بودند. دیگه نیما وازده شد از حزب توده.
 
در سال 1333 هم نیما را بازداشت می‌كنند.
 همین شعر (وای بر من) را كه گفت: كشتگاهم خشك مانْد و یكسره تدبیرها / گشتْ بی سود و ثمر./ تنگنای خانه ام را یافت دشمن، با نگاهِ حیله اندوزش/ وای بر من! می‌كند آماده بهر سینه‌ی من، تیرهایی/ كه به زهرِ كینه، آلوده ست./ پس به جاده‌های خونین، كلّه‌های مردگان را/ به غبارِ قبرهای كهنه اندوده/ از پسِ دیوارِ من بر خاك می‌چیند/ وز پی آزارِ دل آزردگان/ در میان كلّه‌های چیده بنشیند/ سرگذشتِ زجر را خوانَد./ وای بر من!/ در شبی تاریك از اینسان/ بر سر این كلّه‌ها جنبان/ چه كسی آیا ندانسته گذارد پا؟/
شاه گفته بود كه به من زده و گرفته بودنش. چهار پنج روز هم بیشتر نبود زندان. زندان هم بهش خوش گذشت.
 
بعد از 28 مرداد هم نیما شعر و یادداشت‌ها رو پیش شما گذاشته بود؟
بله. یك گونی شعر داشت. قلعه سقریم اینا، همه پیش ما بود. شعرهاش پیش ما بود. اینجا می‌گذاشت شعرهاشو. می‌ترسید. پشت كاغذ سیگار، روی كاغذی كه اگه گیر می‌آورد.
 
من حتی شعرهاش رو، روی برگه‌های بانك ملی هم دیدم.
درسته. بعد دیگه من كاغذ بردم. یك دفترچه بردم دادم بهش، گفتم بابا! شعرها رو این جا بنویس. دیگه می‌نوشت. بعد اینا پیش ما بود كه عالیه خانم اومد اونا رو برد.
 
نیما در یادداشتهای روزانه از افرادی كه به خانه شما می‌آمدند صحبت می‌كنه. مثلاً از امام موسی صدر یا مهندس رضوی. چه خاطراتی از آن دیدارها در یاد شما مونده.
نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش كرده یا كشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یكی از زیباترین مردهای دنیا بود. چشم‌های خاكستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیك، از این سینه كفتری‌ها. من در رو باز كردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری!
توحق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام كه همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم. نیما تو خاطراتش نوشته كه: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود. باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه كرد.
 
امام موسی صدر ترجمه كرد؟
بله. آورده برد برای مون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی میدیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.
 
از وضعیت خانه نیما در اینجا بگویید. گویا داشتن خرابش می‌كردن.
من نگذاشتم خراب كنن. من داشتم می‌رفتم «سلمونی». دیدم بنای اصلی رو دارن خراب می‌كنن. فوری اومدم خونه. تلفن كردم به شهردار تجریش و رئیس میراث فرهنگی، آقای بهشتی. اینا فوری اومدن. گفتم اینا دارن خونه اصلی رو خراب می‌كنن و این میراث فرهنگیه. با هم رفتیم. عروسه اومد گفت كه می‌خواهیم اینجا را خراب كنیم و آپارتمان بسازیم. اینا نذاشتن، رفتن قولنامه كردند. اما خونه‌ی من رو هم قولنامه كردند. كه این دو تا میراث فرهنگی شد.
 
نیما می‌گوید كه دنیا، خانه ی من است و به تعبیری، اینجا خانه ی دنیاست. خانه ای كه نشانه‌ی ادبیات و میراث فرهنگ معاصر سرزمین ماست و سپاس از شما كه در این گفتگو شركت كردید.
 
 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 14:27 توسط باقری و موسوي نژاد| |


مرد به ماهی‌ها نگاه می‌كرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند كه بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریكی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریكی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود كه هر كدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌كرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریك نگاه می‌كرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حركت كم و كند پره‌هایشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهی را دید كه با هم بودند.

دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهایشان كنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز كنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یكدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.

مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یكدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌كند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در كوچه‌ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود كه می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی كوزه‌ها با هم نرستند و چشمك ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یك نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.

دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟

مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد كه ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، كه آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟

دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا كجا خواهند رقصید؟

یك پیرزن كه دست كودكی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.

زن با انگشت ماهی‌ها را به كودك نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سكون سبكی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به كودك نشان می‌داد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پیرزن گفت: "ممنون. آقا."

اندكی كه گذشت، مرد به كودك گفت: "ببین اون دو تا چه قشنگ با همن."

دو ماهی اكنون سینه به سینه‌ی هم داشتند و پرك‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یك حباب می‌نمود، پاك و صاف و راحت و سبك.

دو ماهی اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت: "ببین اون دو تا چه قشنگ با همن."

كودك اندكی بعد پرسید:"كدوم دو تا؟"

مرد گفت: "اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین." و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه كسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. كودك اندكی بعد گفت: "دوتا نیستن."

مرد گفت: "اون، آآ، اون، اون دو تا."

كودك گفت: "همونا. دو تا نیستن. یكیش عكسه كه توی شیشه اونوری افتاده."

مرد اندكی بعد كودك را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 13:49 توسط باقری و موسوي نژاد| |
چندي پيش در اين انديشه بودم كه علت اين همه ركود و عقب ماندگي روستايمان به چه خاطر است و طي اين مدت اين فكر مثل خوره  روحم را عذاب مي داد. هر از چند گاهي كه به سايت ها و اخبار استان گذري مي زدم شاهد تغيير و تحول در مناطقي مي شدم كه تا چندي پيش در مقابل عظمت و بزرگي مردم دوراهك به حساب نمي آمدند و حالا هر كدامشان يا به شهري تبديل شده اند و يا داعيه شهر شدنشان گوش عالم و آدم را كر كرده است. با نگاهي دقيق تر تأسفم دو چندان شد كه در تمام مناطق همسان ما عامل اصلي تغيير و تحولشان مسئولين محلي كه آميزه اي از تجربه و تخصص راتشكيل داده پيشرو بوده اند. اما متأسفانه... دوراهك ما از اين منظر پايين ترين عملكرد را داشته است. تمامي نخبه گان ما يا كنج عزلت گزيده اند و يا انها را در انزوا قرار داده اند و بدتر آنكه بار سفر را بسته و از اينجا رفته اند. آيا تا به حال با خود فكر كرده ايم كه چرا تاكنون از اين نعمت گران كه همانا تدبير پيران و شمشير جوانان استفاده ننموده ايم. ايا تاكنون به اين انديشه ايد كه روزگاري ما بيشترين قبولي در دانشگاههاي كشور داشته ايم؟ كو آن سرمايه اي كه امروزه بتوانيم از ان استفاده ببريم؟ كجا رفته اند رتبه هاي يك رقمي و دو رقمي و سه رقمي كنكور سراسري!!! آيا همين تمام پشتوانه مردم دوراهك است. اين شوراي اسلامي كه هر كدامشان دغده غه اي غير از مشكلات مردم و دهستان را دارند برازنده ماست؟ متأسفانه ما خوابيده ايم يك عده سالوس وار از خفتگي من و تو سوء استفاده مي كنند. اندكي بيانديشم تمام رقباي ما گوي سبقت را از ما بريد ه اند آبدان شهر شد و به تازگي مسئولين آنجا به دنبال بخشداري هستند انارستان شهر شد و بردستان نيز تا چندي ديگر شهر مي شود و آنوقت ماييم و شعارهاي غفلت زده مان كه اي تير برق هاي دوراهك دادبزنيم: كه جلاليان دوست داريم. كاشكي اينها همه خيال بود. يك چند وقت پيش يكي از مدير عاملان شركت هاي مستقر در منطقه ويژه در جلسه اي اعلام كرد كه حاضر است تمامي پرسنل شركتش را از دوراهك بيآورد و دليلش تلاش و صداقت آنها از انجام كارهاي محول شده به آنها بود او مي گفت تا كنوني مردماني در اين منطقه به كوشا و ساعي بودن آنها نديده ام. لازم به توضيح است كه ايشان از دوراهكي بودن من خبر نداشت. حالا ما  خودمان باعث نابودي خودمان شده ايم. اگر به افرادي كه تا به حال كوس رحلت زده اند و از دوراهك ما رفته اند دقت كنيد در مي يابيد كه همه آنها يا پيشرفت علمي كرده اند و يا اداري! علت چيست؟ هر روز كه در مسير محل كار به خانه برمي گردم و پل ورودي دوراهك و سالن ورزشي را مي بينم كه بعد از يكسال هنوز دست نخورده باقي مانده با اين جمله خود را تسكين مي دهم كه: از ماست كه بر ماست.

                                        سيد عباس موسوي نژاد

                                             ۱۳۸۹/۰۷/۲۱      

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:5 توسط باقری و موسوي نژاد| |
دوراهک  با جمعیت و شاخصه هایی که دارد شایستگی شهر شدن را دارد. مسولین محترم و نماینده محترم مردم در مجلس همکاری نماید.
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:40 توسط باقری و موسوي نژاد| |
در منطقه دوراهک از توابع دیر استان بوشهر تنگ دوراهک تنگ جونگ تنگ هیخ و تنگ گرگم جای سد در جوار کوه خالی است. بارنگی و ارزش قطره های باران الهی و توسعه کشاورزی منطقه. ایران کشوری خشک. قابل توجه مدیران و مسولان ارشد استان و منطقه. اخیرا چند پل جاده مسیر دوراهک بوسیله آبهای مهار نشده تخریب شد. و سالهای گذشته حادثه غرق شدن اتوبوس و کشته شدن مسافران !!!!!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:38 توسط باقری و موسوي نژاد| |
فضای سبز دوراهک ( پارک) کنار جاده اصلی مسیر بوشهر به کنگان را دریابید. قابل توجه دهیار محترم فرماندار محترم و بخشدار محترم دیر! چمنها و درختان نیازمند رسیدگی بیشتر و پارک نیاز به اختصاص بودجه!
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:39 توسط باقری و موسوي نژاد| |
زبانسرای برگزیدگان با استقبال خوبی مواجه شد.

فعلا ۷ کلاس مختص آموزش زبان انگلیسی داریم. البته با جذب تعدادی از اساتید دانشگاه از جمله آقای محمود دراهکی و خانم صالحی کارشنس ارشد زبان فرانسه!

۱۵ آبان زمان شروع کلاس فرانسه

۱۳ آبان افتتاح کارگاه کامپیوتر و لابراتوار دبیرستان استاد شهریار دوراهک.

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:34 توسط باقری و موسوي نژاد| |
 

قابل توجه دوستان گرامی: توانا بود هر که دانا بود

زبانسرای برگزیدگان با مجوز رسمی ازآموزش وپرورش ثبت نام می نماید !

ثبت نام همه روزه در دبیرستان استاد شهریار دوراهک

فراگیران: کودکان پنج ساله تا بزرگسالان

محل تشکیل کلاس ها : دبیرستان استاد شهریار دوراهک، بعد از ظهرها

شروع کلاس ها : مهرماه سال جاری 

           فرانسه                     زبان انگلیسی                  عربی

تاکید بر مکالمه و گفتگو

جهت اطلاعات بیشتر با تلفن های زیر تماس بگیرید. 

2210 - 0772824 ................ 09173711876

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:28 توسط باقری و موسوي نژاد| |
پل ها خراب

جاده ها نفرین

و ابرهای بی وفا!

سهم ما طوفانی از گرد و غبار بود

که از دوردست ها می وزید

و تو امروز

مثل تش باد خرداد

از خرنگ دلتنگی ها می وزی

گل ها و تربوته ها زرد

پروانه ها کوچ!

و نگار من مدیدی ست ...

بی خبرچون گردوغبار پوشالی!

نشسته تماشاگر بی کسی

نفرین باد! نفرین

بر کسانی که مثل تش باد!

بر ما وزیدند.
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:51 توسط باقری و موسوي نژاد| |
                                                   

                                                           نگاه اول            

لا اله الا الله

جنازه

چند چشمه اشک

و چند انگشت تعجب!

چرا چند چشم؟

                                                       نگاه دوم

الحمدلله

چند لب تبسم

ـ که آغاز رهایی اوست ـ

چرا چند لب؟

مگر نه از کالبد ما جزئی است؟

                                                     نگاه سوم

این ها چه حرفی است

وقتی بشر

سم و بمب به هم می آمیزد/ و برای بهتر کشتن انسان/ مدال می گیرد

اگر آنها از مایند

                   پس ما منهدم شده ایم.

                                         قاسم درویشی

                                           ۲۶/۰۲/۱۳۸۸

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:52 توسط باقری و موسوي نژاد| |
                                                                   سراب

باران نباریده چندی است

نوروز خشک است

و دشت همه سراب

شاعری نثر می سرود

و خیال می بافت

نقاشی خود را می کوبید

                                 می گفت: کوبیسم است

نویسنده ای یک ریال برای سور عیدش نداشت

                                 می گفت: سورئالیسم مینویسم

و خانی بر آخرین دیرک

                           بر برج بلندی نشسته است

                                                                  کوکو! کوکو!

و خادمان در فاصله نفس کشیدنش

بندری می رقصند

گردشگرانی بی خیال

در پله های قلعه

گنجشکان لانه کرده در شاه نشین

رم می دادند

                  از آن بالا

آن دورها

              شکوهی داشت برای خواندن تاریخ

آن زیر سیاهچالی

و میرآخورانی

که همه انسان بودند

و آن روزها کوکو می خواندند

و دروازه چارطاق

بر دربان های خاطی

زبان به فحش گشوده است

این همه سنگ وخشت و گچ

زبان عظمتی بودند

بوسه گاه شانه های برهنه ای

پایان آن همه هیمنه / میلاد لاله بود / که گنجشکان آزادانه  خود را باز می دیدند

این سنگ ها راز تاریخ ما را هم

                                         اشک می ریزند

خرید و فروش ملک ها

آدم ها جان ها آبروها بندها

و چه ویران است میراث آن عظمت

ای کاش باران ببارد/ دشت گل برویاند/ و این همه سراب نباشد.

                                      قاسم درویشی   

                                   ۰۲/۰۱/۱۳۸۸

                 نگارنده: سید عباس موسوی نژاد

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:23 توسط باقری و موسوي نژاد| |

 پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از گویندگان قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین گویندگان مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.
در جامعه ما با همه اهتمام و نظام فکری اسلام به تعلیم و تربیت عموم و لازم شمردن پرورش فکری و تقویت استعدادهای زن و مرد، باز برای جنس زن به علت نظام مرد سالاری امکان تحصیل و پرورش تواناییهای ذوق کم بوده و روی همین اصل تعداد گویندگان و علماء زن ایران در برابر خیل عظیم مردان که در این راه گام نهاده اند؛ ناچیز می نماید و پروین در این حد خود منحصر به فرد است.

رمز توفیق این ارزشمند زن فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر نامور اوست که علیرغم محرومیت زن ایرانی از امکانات تحصیل و فقدان مدارس دخترانه، خود به تربیت او همت گماشت و دختر با استعداد و با سرمایه معنوی خود را به مقامی که در خورد او بود رسانید.

پدر پروین میرزا یوسف اعتصامی (اعتصام الملک) پسر میرزا ایراهیم خان مستوفی ملقب به اعتصام الملک از اهالی آشتیان بود که در جوانی به سمت استیفای آذربایجان به تبریز رفت و تا پایان عمر در همان شهر زیست.

یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بیخبری عموم از اهمیت پرورش بانوان در جامعه ایرانی رخ می نمود.

اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.
*************************************************

پروین اعتصامی - چهره ای ماندگار
تولّد :  ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در تبریز
وفات : 16 فروردین سال 1320 خورشیدی در تهران
پدرش یوسف اعتصام الملک
مادرش اختر فتوحی

                                             گرد آورنده: سید عباس موسوی نژاد

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:28 توسط باقری و موسوي نژاد| |
روزهای تعطیل در سال 88


ايران از معدود كشورهايي است كه در آن تعداد تعطيلات رسمي بيش از متوسط جهاني است. چنانكه با نگاهي به تقويم سال 1388 درمي‌يابيم بيش از 25 روز تعطيلي رسمي در تقويم امسال ثبت شده است.

به گزارش خبرنگار مهر، اين امر البته به خودي خود نمي‌تواند پديده بدي باشد، اما سئوال اينجاست كه آيا براي استفاده بهينه از اين تعطيلات تدبيري انديشيده‌ايم؟ آيا اين تعداد تعطيلي رسمي كمكي به اثربخشي اجتماعي مي‌كند؟

فارغ از آثار اقتصادي ناشي از وجود تعطيلات متعدد در تقويم اقتصادي يك كشور، مديريت تعطيلات رسمي به منظور فراهم كردن زمينه مناسب براي افزايش اثربخشي و بهره‌وري نيروهاي انساني يك كشور و بالا بردن ضريب شادي و شادماني مردم، امروز از اصلي‌ترين دغدغه‌هاي كارشناسان اجتماعي قلمداد مي‌شود.

نگاهي گذرا به تقويم سال 1388 نشان مي‌دهد تعطيلات رسمي كشور امسال بيش از 25 روز است و علاوه بر آن 52 روز تعطيلات جمعه در تقويم هر ايراني ثبت شده است. به اين ترتيب از 365 روز امسال 77 روز آن تعطيل است.

اين در حالي اتفاق مي‌افتد كه هر كارمند يا كارگر ايراني مي‌تواند با توجه به قانون كار از 30 روز مرخصي استحقاقي بهره‌مند شود و در نتيجه كل تعطيلات قانوني براي يك كارمند در سال جاري 107 روز است. اگر اين رقم را از 365 روز سال كم كنيم تعداد روزهاي كاري يك نيروي كار در ايران معادل 258 روز خواهد بود.

نكته جالب در بحث تعطيلات آنكه بسياري از مديران شركت‌ها علاوه بر تعطيلات رسمي، تعطيلاتي نيز تحت نام‌هاي مختلف مانند تعطيلات تابستاني، زمستاني و... را با دادن مرخصي‌هاي بلاعوض براي كاركنان در نظر مي‌گيرند. اينگونه مديران در بين مردم بسيار محبوبند و فراموش نكنيم كه در بسياري از موارد دولت‌ها روزهاي كاري بين تعطيل را هم تعطيل مي‌كنند.

در اين باره لاله افتخاري مي‌گويد: مشكل ما فقط تعطيلات طولاني‌مدت نيست بلكه نداشتن نگاه جدي به كار و شغل را شامل مي‌شود. بعضي افراد حتي از نيم ساعت وقت خود بهترين بهره را مي‌برند و افرادي ديگر حتي از بيكاري خود نيز استفاده كامل را نمي‌برند. بنابراين بايد فرهنگ متعهد در كار را گسترش دهيم و آن را به افراد بياموزيم.

نماينده مردم در مجلس شوراي اسلامي اضافه مي‌كند: كم شدن تعطيلات در ايران به خودي خود امر بدي نيست و مهمتر از تعداد ايام تعطيل مديريت تعطيلات است و تعطيلات مديريت صحيح مي‌خواهد. چرا كه مديريت صحيح باعث كارآمدي افراد مي‌شود و در غير اين صورت آسيب‌رسان و باعث بازدهي پائين فعاليت خواهد شد.

اين عضو كميسيون فرهنگي با اشاره به اينكه در حال حاضر در كشورهاي پيشرفته به علت تعطيلات كم كار مفيد افراد زياد است مي‌گويد: تعطيلات موجود و مديريت تعطيلات يك نگاه كارشناسانه و همسونگر نياز دارد و تعطيلات بايد تاثير مثبت داشته و اگر قرار باشد فرد هيچ برنامه‌اي را براي شادي و نشاط خود فراهم نكند بي‌اثر است.

موضوع مهم ديگر در بررسي تعداد ايام تعطيل، نحوه استفاده از آنها و بحث اوقات فراغت است كه در تجديد نيرو و بازدهي يك جامعه و در پي آن اقتصاد كشور مي‌تواند نقشي مهم ايفا كند. سئوال اصلي كه در اينجا به ذهن متبادر مي‌شود اينكه آيا وجود تعطيلات فراوان در تقويم ايرانيان باعث رفع خستگي از تن جامعه صنعتي امروز آنها مي‌شود؟

بررسي‌ها نشان مي‌دهد به رغم وجود روزهاي تعطيل فراوان در ايران بار كيفي اين ايام براي مردم چندان نيست. چه بسا كه تنها به پيروي از سنت و مراسم ديرينه نوروز برخي كاركردهاي بجامانده روابط انساني، شادي، پناه بردن به طبيعت و… برقرار مانده است.

در اين باره دكتر احمد روستا معتقد است: مشكل پائين بودن بهره‌وري در ايران صرفاً با كم و زياد شدن چند روز تعطيلات حل نمي‌شود. اما به طور قطع تعطيلي در هر نوع فعاليت نقش تعيين‌كننده در بهره‌وري خواهد داشت.

اين استاد مديريت بازاريابي مي‌گويد: جامعه ما برخلاف بسياري از جوامع به جاي آنكه Goal oriented يعني هدفگرا باشد Work oriented يا كارگرا است، يعني عادت كرده از ساعت ۸ تا ۴ بعد از ظهر كارت بزند و در محيط كار حاضر باشد.

وي ادامه مي‌دهد: اما اينكه در اين مدت چه اندازه كار مفيد انجام داده و در راستاي هدف سازمان فعاليت دارد پرسشي است كه نياز به مطالعه و تحقيق وبررسي عميقي دارد. به نظر مي‌رسد به علت غالب بودن اين روحيه بسياري از سازمانهاي ما در تلاش براي داشتن كارت و ساعت حضور و غياب باشند و به مديريت زمان در زندگي فردي و اجتماعي ما كمتر بها داده مي‌شود.

از نظر دكتر روستا براي بهبود بهره‌وري و استفاده صحيح از نيروي كار، تعطيلات يك وسيله است. در حالي كه در كشور ما اين وسيله را بي‌هدف و نادرست به كار مي‌گيريم و در نتيجه خود موجي تازه از عدم بهره‌وري ايجاد مي‌كنيم. از لحاظ كمي شايد كشور ما تعداد تعطيلاتش چندان با ساير كشورها تفاوت نداشته باشد. اما از لحاظ كيفي تعطيلات آثار زيانباري داشته است زيرا زمان زيادي پيش و پس از تعطيلات صرف مي‌شود كه وقت زيادي را تلف مي‌كند.

اين كارشناس مي‌گويد: مثلا از چند ساعت قبل از روز پيش از تعطيل تا ساعت‌ها در روز پس از تعطيل در محيط كار صرف بيان خاطرات و خطرات مي‌شود كه به علت عدم وجود نوعي سيستم ارزيابي و مطالعاتي هيچگاه آثار اقتصادي اينگونه زمان‌ها مشخص نمي‌شود. يكي ديگر از عواملي كه باعث مي‌شود كم و زياد شدن تعطيلات در كشور ما محسوس نباشد نداشتن روحيه و انگيزه واقعي براي انجام كار در محيط‌هاست. وقتي انگيزه و هدف و اميدواري در محيط و فضاي سازمان نباشد حتي حضور در محيط كار و كاهش تعطيلات نقشي در بهبود بهره‌وري ندارد.(۱)
                                      
                              گردآورنده: سید عباس موسوی نژاد
 ۱- روزنامه همشهری                                 
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:18 توسط باقری و موسوي نژاد| |

                                  زندگی نامه شاعر رسول خیاط

 

رسول خیاط در سال 1358 در روستای  دوراهک به دنیا آمد . نام پدر ایشان جمعه و نام مادر ایشان ستاره .  ایشان دوره ی دبستان را در مدرسه امام خمینی دوراهک ؛ راهنمایی را در طالقانی دیر ؛ دبیرستان را در استاد شهریار دوراهک و سال چهارم را در جواد الائمه سپری کردند .  کنکور و تربیت معلم به پیشنهاد دوست خود قاسم درویشی و دوره ی کارشناسی رادر  دانشگاه آزاد بوشهربه پایان رساندند .

دلیل گرایش او به شعر علاقه و تشویق معلمان و دوستان ، ذوق شعری به لطف گفتار آقای درویشی . اولین شعر او سال دوم راهنمایی که در وصف  شهیدای  8 سال دفاع مقدس سروده شده است . و قالب شعری اوسپید ،نیمایی و غزل است او در حال حاضر مجرد است و در روستای دوراهک زندگی رابه  روال هر روز می گزراند . و با شاعرانی همچون قاسم درویشی ،  یحیی وحیدی ، حاج رسول عبدالهی و .... همدوره است .

 

                               ***

 

به پاس آمدنت من بهار خواهم شد             به روی موج تبسم سوار خواهم شد

کنار گرمی احساس لاله می رویم               برای گل شدنت بی قرار خواهم شد

پگاه نرم نگاهت نسیم فروردین               بیا به چشم سیاهت نگار خواهم شد

اگر چه خسته تر از بادهای پاییزم            به رغم اینهمه دورت حصار خواهم شد

چقدر بی تو سیاهم ، کویرم و خشکم        ولی اگر تو بیـایی بـهار خــواهم شـد

 

                                                   ***

آخرین شعر رسول خیاط :

 

آتش

            دود

                        فتنه

دور برم را

                        همه آتش فرا گرفته

برایم آب بیاورید

اشکهایتان را

                        مرا سناریو هایتان نکنید

خدا می داند روزی چند بار

همین ما

در این آتش ها

                                    ولو می شویم

بیایید تمام دورغها را

                                    عطسه کنیم

 

 

سخن آخر رسول خیاط به نوجوانی پانزده ساله :

آرزوی سلامتی و بهروزی و طول عمر با عزت برای شما عزیزان دارم. و به عنوان برادر کوچکتان از شما می خواهم قدر لحظات اندک عمرتان را بدانید و برای هر روزتان برنامه داشته باشید و در آن جای درستی برای مطالعه قرار دهید و سعی کنید که راهتان از همین الان مشخص باشد و بدانید در چه رشته ای توانایی و علاقه دارید و به عبارتی " با یک دست صد هندوانه بر ندارید" .

 

 

 

 

غدیر

برادر شده ایم

آی هارون های بی موسی

عصای ما

زیر انبوه فراموشی ها

دست به عصا مانده است

غدیرمان اما

همیشه جاریست                                       

در تمام لحظات

اقتدای سبزمان

کم نیست / دراین کهنگی بی نشاط /وعیدما ن هم /همیشگی بادا

 

 

                      ***

 

 

                                       زندگی نامه شاعر عباس باقری

 

ای صبح در من بریز شبنم و اشکهای دوست تا وصال نزدیکتر شود .

                                                            (تقدیم به آقا امام زمان «عج»)

 

در یکی از بهترین روزهای فصل جنوب یعنی اول اسفند 1349 در دهستان دوراهک از توابع شهرستان دیر ــ استان بوشهر متولد شدم. تحصیلات دوره ی ابتدایی و راهنمایی را در دوراهک  سپری نمودم و جهت ادامه تحصیل در دوره ی دبیرستان به مدت چهار سال در شهر دیر موفق به اخذ مدرک دیپلم شدم .  در مهر ماه سال 1368 وارد تربیت معلم علامه طباطبائی بوشهر شدم و در رشته امور تربیتی با معدل 16.90 از جمله افراد ممتاز کلاس ، فارغ تحصیل شدم .

اوایل شغل مقدس معلمی را در مدرسه حضرت امام خمینی(ره)دوراهک به عنوان  و مربی پرورشی و معلم قرآن و چندین سال به عنوان مدیر کانون فرهنگی تربیتی با آموزس و پرورش همکاری نمودم .

با علاقه ای که به تحصیل در دانشگاه های دولتی  داشتم در سال 1374 در کنکور سراسری شرکت نمودم و در دانشگاه یزد در رشته مدیریت آموزشی پذیرفته شدم که آن هم با موفقیت و با کسب معدل 16.09 فارغ التحصیل شدم .

با برگشت به منطقه و دارا بودن تجارب آموزشی و تحصیلات در رشته مدیریت آموزشی بلافاصله در مدرسه امام خمینی به عنوان مدیر انجام وظیفه نمودم .

آرزوی کسب مدارج علمی بالا مرا بر آن داشت تا کوله بار و کتابهایم را بردارم و این بار در دانشگاه شیراز با شرکت در کنکور سراسری پذیرفته شوم و در تیر ماه 1386 با معدل 16.26 موفق به اخذ مدرک فوق لیسانس در رشته مدیریت آموزشی شوم .

از برکات شهر فرهنگی شیراز (دیار حافظ) شرکت در کلاس های زبان و همچنین اخذ مدرک فوق دیپلم  رایانه بوده است . که کسب مهارت در این دو رشته با توجه به نیاز رندگی امروز از ضروریات است .

همکاری فعالانه با بسیج مستضعفین و سپاه پاسداران در زمینه آموزش نیرو ها (طرح کلاس های مدیریت ) و مسئول نیروی انسانی گردان عاشورای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان دیر .

مدرس دانشگاه های دیر و کنگان در دروس سازمان و مدیریت و اقتصاد و مشاوره .

 


باد می وزد

و من از تو سرشار می شوم

از گل رخت

از اکسیژن دیدارت

از دانایی و بارانی که در ابر دلت جاریست

باد می وزد

و تو در من می رقصی

چون شعله رها در باد

 

             ***

خوشبو

گل مریم  جوانه بزن

ابر بیا ؛ و برف بپاش

سپید مثل جوانه شعر من

بیا و از کنار ما بگذر

و ما را بشکن

چون برف های یخ زده آویخته به سنگ

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:6 توسط باقری و موسوي نژاد| |
                             

                            زندگی نامه شاعر یحیی وحیدی

یحیی وحیدی متولد سال 1336 در روستای دوراهک درس خوانده در مکتب خانه مرحوم انوبیده وچند کلاس دبستان  در مدرسه دولتـــــی دوراهک و تا دوم دبیرستان بطور متفرقه .

شغل اولشان کشاورزی و کار در شیلات بود وپس از پیروزی انقــلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران در آمد وپس از بازنشستگی  چـــندی به مشـــــاغل متفرقه وهم اکنون به عنوان نگهبان مجتمع مسکونی بعضی از طلاب در شهر قم مشغول به کار است .

سرودن شعر را ازهمان آغازنوجوانی شروع کرد.موضوعات مهمی که علاقه ایشان را جلب می کرداز محل زندگی اش می گرفت .

 

    زحاصـل کـردنم خـون شد دل مـن        به روی چوب خرما منزل من

    نه شب خواب و نه روزآرام دارم        چرا گشته خــرمبو حاصل من

 

شاید این دوبیتی یکی از آغازین شــعرهای ایشــــان باشد .عروسی دوراهک، کشف نفت در کوه های دوراهک ،نامزدی یکی از دوستانـــــش و...موضوع ومضامین دیگری است که دستمایه سرودن های اولیه وحیدی قرار گرفت .

اشـــعار سیاسی اجتماعی اش را در آغاز انقـــــلاب ، دفاع مقدس ،امام،شهیدان وهر آنچه موضوع روزقرار می گرفت در شعر وحیدی تبلور  می یافت.

غزلهای عاشقانه هم از دل مشغولی های همیشگی او بوده است. کتابش در سال 1385به نام«ای کاش تو بودی »در قم منتشر شده که حاوی پاره ای از اشعار ایشان بویژه نوسروده ها ست .

 

   

باورم کن

  

نگاهی که تا هستی از سر بگیرم   

زچشمان مست تو ساغر بگیرم

زلعل لبت، شهد و شکر بگیرم

 

                     گل از سینه ی داغ مجمر بگیرم

 

    نگاهی که در دل  ولای تو ریزم

   دلم در دل چشم های تو ریزم

   شوم جان وجانم به پای تو ریزم

 

                             که تا خاک پای تو در بر بگیرم

 

  نگاهی که تا هر چه بود ونبودم

  بسوزد وسوزدهمه تاروپودم

 بردباد هر سو غباروجودم

 

                         به شوق لقایت شبی پر بگیرم

 

گرفتار عشق تو ام باورم کن

شبی با نگاهی تو عاشق ترم کن

بسوزان ویک ذره خاکسترم کن

 

                        که با عشق تو انس بهتر بگیرم

 

نگاهی که محتاج آن چشم مستم

من آن کشته ی چشم مست تو هستم

تو بشکن دل پست ظاهر پرستم

 

                        که تا بشکنم ماده ، جوهر بگیرم

 

شبی پر کن از عشق ،ساقی توجامم

که تا پخته گردم به عشقت،که خامم 

شرارولای تو سوزد مدادم

 

                        که عشق تو در قاب باور بگیرم

                                                                 9/6/75 دیر

                               دو بیتی ها

                               

شبی در جست وجوی عکس مهتاب

سمند دیدگانم زین نمودم

زسیلاب زلال قطره عشق

حصار گونه را آزین نمودم

                *****

شبی که زلف مه از شانه شب

به پشت زخمی دیوارپیچید

شکوه قامتش در قاب خاطر

به ناز نیزه خورشید رقصید

           *****

با ناله نای بی صدایی

بشکست سکوت خسته ام را

با ناز نگاه شعله ور کرد

آن عشق فرو نشسته ام را

       *****

چون رهگذری غریب بگذشت

از پنجره ی شکسته ی دل

گویی که نبود جای پایش

در خانه ی در نبسته ی دل

 

                   گرد آوری : حامد دوراهکی   بازنویسی : قاسم درویش

 

                                                ***   ***

                                 زندگی نامه شاعرمشهدی حیدر دوراهکی

 

شاعر حیدر دراهکی در سال 1335در خانواده مذهبی متدین به دنیا آمد .واز لحاظ مالی فقیر بودند نام پدر او مشهدی غلام رضا دراهکی ونام مادرفاطمه تشانی است .

وقتی به سن مدرسه رسید به کلاس اول ابتدایی رفت ودیگر مدرسه را ادامه نداد وبه مکتب رفت پیش حاج غلام عبد الهی قرآن یاد گرفت وبعد از آن برای اینکه کمک خرج خانواده باشدبه کار کشاورزی روی آورد.

مدتی بیش از بیست سال در شرکت شیلات ملوان کشتی بود. وسعت خلیج فارس احساسات اورا مواج می کرد وغروب ساحل،شب دریاواشعه ی صبح خورشید در آب، خیال ایشان را به بازی می گرفت وبه سرودن رباعی در توصیف افاق وانفس می پر داخت .ترکیب سازی های جدید از توانائیهای اوست اما افسوس که از نعمت شنیدن محروم است و هر سال دایره لغات او کم وکمتر می شودونیز شرکت نکردن در مجالس شعر خوانی انگیزه سراییدن ایشان را کند کرده است .         

                       

خدایا،پیش از آن روزی که ناگاه

جدا گردد به حکمت جانم از تن

رهایی ده مرا از ذلت نفس

بتاران شرک و هر تردیدی از من

 

                   ****         **********

 

خداوندا ، کمک می خواهم ار تو

مرا با دست ئخود یاری بفرما

گسسته از همه پیوسته با تو

مرا یک لحظه وامگذار  تنها

 

                  ****

 

تو ای بر منظر اعلا  خد ایا،

همیشه آشکارا تا کرانه

فروغی روشنایی ازتو خواهم

به هر راهی و هرجا جاودانه

 

                                          ترجمه دعای عرفه امام حسین (ع)

 

 

           واقعیت

غبار می گیرد

کهنه نمی شود

کوه می پو سد

دریا می خشکد

اما

جاده ی تو بسته نمی شود

                                           اگر دره بکارند .

                                           

                                     ****

دلم احساس یک دیوار داره

هوای دیدنت بسیار داره

خودم تنهایم و اینجا کسی نیست

دل مو با تو خیلی کار داره

 

                             ****

 

شلوغی خود بخود میجوشی ایدل

مگر طفلی که  بازیگوشی ایدل

چرا سرخ است هر جا داستانت

نه خون عاشقان می نوشی ایدل

 

                              ****

 

در پرتو روی آفتاب آسایت

باغ است و بهار ، دشت پر غوغایت

هر ذره کشید جاده ای تا کویت

هر لحظه پر است از صدای پایت

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:55 توسط باقری و موسوي نژاد| |

 

                              زندگی نامه شاعر حاج رسول عبد الهی  

      خرداد 1339در روستای دوراهک از توابع شهرستان دیر در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. از زمان کودکی در بازی های کودکانه بیشتر به گِل بازی و ساخت خانه های گلی علاقه داشت .که در گوشه کنار خانه آنها را می ساخت  و گاهی ساعت ها و شب ها نیز در کنار آنه می ماند.

   از سن هفت سالگی پای به مدرسه نهاد که در کنار تحصیل در ابتدایی به مطالعه کتاب های غیر درسی ومجلات گوناکون آن زمان علاقه فراوانی داشت که آنها را مطالعه می کرد وکتاب خانه کوچک چوبی به عنوان کانون فـــکری کودکان و نوجوانان در ایام تعطیلات تابستان راازمدیر دبستان تحویل میگرفت وکار توزیع کتاب را به عهده داشت . به همین دلیل وقتی کلاس پنجم ابتـــــــدایی را تمـــام کرد به دلیل مطالعه کتاب های مختلف، داستان ها وحکایت های زیادی از بر داشت و برای هم سالان خود تعریف می کرد .

 

      بعد از پایان پذیرفتن دوره ی ابتدایی و به دلیل اینکه مقطع راهنمایی در روستا نبود از تحصیل محروم ماند و به  کار بنایی مشغول شد که علاقه و انگیزه شدید در مدت کوتاهی به آن پیدا کرد و سومین بّنای دوراهک بعد از عباس امیدی نژاد و اکبر مؤذنی بود و در کار بّنایی هم از مطالعه دست بر نداشت .

            در سال 55با آثار دکتر علی شریعتی آشنا شد ومطالعه  کتاب های این استاد علاقه او را به مطالعه کتاب زیاد کرد و با چند نفر از دوستانش مرحوم حاج سید اکبر حسینی ،احمد اسماعیلی ، عبدالحسین     امیدی نژاد یک گروه مطالعه تشکیل دادند ایشان در اواخر سال 55 با اندیشه های امام خمینی آشنا شد وزندگی سیاسی برای او شکل گرفت و جلسات مخفی شبانه و بخشی از اعلامیه ها ونوار های سخنرانی روحیه ای دیگر او بخشید و تا سال 57 روز پیروزی انقلاب اسلامی یکی از فعالان انقلاب محسوب می شد .بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در اولین انتخابات تشکیل شورای اسلامی  دوراهک انتخاب شد

      ایشان که یکی از بنیان گذاران حزب الله دوراهک بود ، در سال 58به خدمت سربازی به شهر کازرون     اعزام شد و او را به عنوان مسئول انجمن اسلامی پادگان انتخاب کردند پس از خدمت یکسال بطور افتخاری با روابط عمومی سپاه در کنار مرحوم استاد حیدر دوراهکی خدمت کرد .

      او در سال 61 به عنوان عضو جهاد سازندگی شهرستان کنگان   پذیرفته شدو در آن مدت (مدت چهارده ماه )همکاری با بسیجیان وجهاد گران به عنوان فرمانده دسته ومعاون گروهان در جبهه های نبرد شرکت کرد وبعد از جنگ به طور متفرقه تحصیل را ادامه داد و با تلاش وپشت کارزیادی که داشت توانست دیپلم را بگیرد و در آزمون کنکور سراسری شرکت کند و در رشته ی علوم اجتماعی در دانشگاه شیراز قبول شد . و بعد از اینکه مدرک کارشناسی در این دانشگاه را با موفقیت به دست آورد به جهاد سازندگی برگشت و به عنوان معاون جهاد سازندگی مشغول به کار شد و به مدت 2 سال مسئول منابع طبیعی شهرستان دیر شد و در حال حاضر نبز به عنوان معاون جهاد سازندگی در شهرستان دیر مشغول به خدمت است .

            ایشان علاقه خود را به شعر و شاعری در سال 61 نشان داده و در قالب های غزل و مثنوی اشعاری سروده که تا کنون موفق به چاپ آن نشده است. و با دوستش قاسم درویشی  کتاب "راوانهای رسته "را به چاپ رسانده اند .          

 

صدایی نیست جز آهی                                                                      که می لولد گهی از روزن حسرت سرای پاک مردانی که از

            اندیشه می گویند

            که آن هم محو میگردد

                                                            میان

                                                                        برج و باورهایی از تقدیس

بلورین کاخها از خشت یخ

با پرده های سرمه ایی از جنس نامردی

میجنگند با خورشید

می ترسند از فردا، از دیروز می گویند و می با لند

و بر پیروزی دیروز بالیدن

نمایاند سیه

هر  راهکار خوب فردا را

مقدس چون حرامی

                                                میشود در پای آن اندیشه قربانی

چه باید کرد ؟

 دست را بر دست.

  نه . باید گفت ، گفت و گفت

تا هرم نفس ویران کند کاخ جهالت ؛ برج باروی تعصب را

پس تغییر را اندیشه کن

                                                                        تغییر را تغییر

                                                                                             

                                   گرداورنده : مجتبی ابراهیمی

         

                            ***

 

 

                                  زندگی نامه شاعر قاسم درویشی

 

چه فرق می کند !   من در یکی از روزهای بهار سال  1345 همان سالی که بعدها گفتند فروغ به سردی گرائیده بود آمدم تا ببینم خانه های گلی و نامنظم روستا و سالهای خشک و قحطی زده جنوب را گرما و عطش را .

چه فرق می کند ! که در کجا درس خوانده باشم دبستان دولتی دوراهک یا دبیرستان طالقانی دیّر یا مکتب خانه ی مرحوم مشهدی غلام  انوبیده .

نوجوانی را همدم انوار انقلاب اسلامی در آن شبهای به یاد ماندنی تجربه کردیم و جوانی  را در تب و تاب جنگ  . کارشناسی ادبیات فارسی را در سال 70 در دانشگاه شیراز به پایان رساندم . و از کارگری های ایام تحصیل که بگذریم درآمدی اگر بوده از پای تخته ی سیاه بوده و بسی جای شکر دارد که یکی از دهش های روزگار مورد علاقه انسان باشد.

از اواخر دوره ی  دانش آموزی سرودن را آغاز کردم و بیشتر غزل و با محتوای دفاع مقدس و در سال های بعد از جنگ به انواع قالب ها نیز سرکی کشیده ام و گاهی هم برای حفظ واژه های بومی و آداب و رسوم آن و برای جلوگیری از فراموشی فولکلور جنوب به سرودن اشعاری با گویش بومی می پردازم و نوشته های به نام داستان هم . اولین مجموعۀ شعری هم به رسم زمانه به نام " چه بیشمار کبوتر....." راهی بازار کردم  تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. "لبخندهای سرخ سحر" نیز عنوان کتابی است که از همین قلم که در آن به شرح زندگی نامه شهیدان پاکباز دوراهک  پرداخته شده که همراه با وصیت نامه ، عکس ، آثار و  دست نوشته های شهدا ، خانواده و همرزمان آنها در سالهای دفاع جانانه ملت ایران ؛ به وسیله انتشارات شروع چاپ شده است و کتاب دیگری که انتشارات شروع به زیور طبع آراسته است "روانهای رسته" نام دارد که شرح حال دو تن از بزرگان و مکتب داران دوراهک است همراه با مجموعه مقالاتی در زمینه کلی فرهنگ دین که به عنوان یاد نامه مراسم بزرگداشت مرحوم مشهدی حسین و مشهدی غلامعلی انوبیده به فرهنگ دوستان دین دار تقدیم شده است . لوح فشورده اشعار محلی نیز به نام "لبخند و دمباز" = خرما و خنه (خنده) همراه با تصاویر بومی متناسب با شعر در دست مردم است. مجموعه دلستانهای کوتاه اینجانب به نام "جدال با عصا " آماده چاپ است که  اگر دستی از غیب برون آید و مساعدتی دهد در معرض نظر بزرگان اندیشه  قرار خواهد گرفت همچنین تصمیم دارم ضمن بازخوانی اشعار محلی با کیفیتی بهتر همراه با برگردان تمام آنها در کتابی به نام "دولک" به چاپ برسانم . امید اینکه خداوند عمرو توفیق موافق فرماید.                 

         (( زندگی زمزمه در نقره ترین مهتاب است

                                                                                                                                 معنی نازترین غنچه به لطف آب است

 

                              پاک بنگربه جهان گذرا چون سهراب

 

                                                 زندگی سادگی شستن یک بشقاب است ))

 

زندگی فرصت کوتاهی است که هرکدام سر از صندوقچه روزگار شعبده باز بیرون می آوریم و نوبت خود را در صحنه می چرخیم و می خندانیم یا  می گریانیم یا می گرییم و غباری بر جای می گذاریم و می گذریم . و خوشا به حال آنانکه  دراین فرصت اندک بجای غبار، بهار به یادگار می گذارند و جوانه های  ان تا همه عمر زمین می شکفد و  می شکفاند . زادگاه من دروراهک از توابع شهرستان دیّر که تکیه دارد به زاگرس بلند . صورت تشباد خورده اش را همواره به خواهش یک قطره باران به آسمان گرفته است . پدرم مشهدی حسن نام دارد و عمرش را در کاشتن و برداشتن سپری کرده است . فرزندانم به عدد مقدس 7 رسیده اند که چهارتای آن دانشجو و سه تای آن دانش آموز هستند .همسر از اقوام که زحمت خانه عیالوارم را بر عهده دارد .هنوز معلمی من ادامه دارد و سال بیست و پنجم آن را می گذرانم و در دبیرستان استاد شهریار دوراهک زبان و ادبیات فارسی می گویم زندگی در جریان است خدا کند پر ثمر باشد.

 

 

به رقص برف دل گرم امید است                 کزین شب صبح افشانی نوید است

دوبیتی هم در این دشت سپیده                  رها ، انگار بی وزن وسپید است

                                                           

                                             ****

بلور آجین شکوه سرو ناز است                  اگر غرق زمستان دل نواز است

درختان زرد و بیمارو نشسته                     ولی سرو ایستاده در نماز است

 

                                             ****

ز دندان خزان غوغای ژِرف است          به گوش برگ ها از مرگ حرف است

نه تنها لــحن بلبـل غــرق پاییز             نمــاد فصـل رویش  غرق برف است

 

                                           برادر باران

 

شگفت رفتی و دیگر غزل نمی خوانی                بلند آیه ی احساس، روح بارانی

شبی به کوچه نشسته است پر سکوت و سیاه       شبی که شوق تو می برد تا چراغانی

کجا؟ برادر باران ! چنین شتاب چرا                   کویر تفته : تمنا ، چه شد ، نمی مانی !

سلام ما  برسان سوی آن طراوت سبز               طراوتی که به دل ما ند نش تو می دانی

چه دردناک! چه نا باورانه      پر آتش              چه پرشتاب ، چه زود و چقدر آسانی !

بهار عمر تو پر بود از غزال و غزل                 بویژه شوکت این شاه بیت پایانی

در آسمان تعالی در اهتزار و طرب                    عقاب روح تو با بالهای عرفانی

کنون که همدم گل های ناز این وطنی                  شهید نامه عمرت دوباره می خوانی

 

 

 

                                      گرداورنده : محمد علی درویشی

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:51 توسط باقری و موسوي نژاد| |

                               زندگی نامه شاعر زائر علی مختار(عندلیب)

 در خانواده ی متوسط اصلا اهل دوراهک که مدتی ساکن کربلا  بودند،  در سال 1205 پسری به دنیا آمد که پدرش نام او را علی گذاشت . علی از کودکی زیر دست پدرش به شاگردی و خواندن قرآن پرداخت . علی عاشق شعر و شاعری بود تحصیلات وی در حد مکتبی یا قرآنی بیش نبود زائر علی بعد از بزرگ شدن در کربلا با دختری به نام صغرا ازدواج کرد آنها صاحب دو پسر و دو دختر شدند که نام آن دو پسر را زائرمیرزا و زائرمحمدعلی و دو دختر را معصومه و عزیزه گذاشت .

مردی به نام «علی »پسر حاج احمد انوبیده با پدرش از دوراهک به قصد زیارت به کربلا رفت و اتفاقی با دختر زائر علی آشنا شد آنها هیچ نسبتی با هم نداشتند . علی پسر حاج احمد عاشق عزیزه شد و پس از چند روز آنها با هم ازدواج کردند و دختر دیگر زائر علی (معصومه) با زائر قاسم که اهل دوراهک بود ازدواج کرد .

زائر علی بعد از اینکه دو دخترش را در دوراهک شوهر داد . به دوراهک سفر کرد و در آنجا ساکن شد که بیشتر سروده های زیبا و نوشته های فنی و مسجع خود در این سالها سرود . شعرهای او بیشتر در قالب مرثیه و محلی و در مدح اهل بیت بود. بعد از سرودن چند شعر مردم به او لقب عندلیب(بلبل) دادند.

زایر علی همزمان با جنگ دلوارسمت کدخدایی دوراهک را به عهده داشت و  با نوشتن نامه های مهیج و حماسی خود سران دشتی و مردم را برای شرکت در جنگ ترغیب میکرد .

با کمال تاسف جز دو شعر زیر  نامه ها یا شعر دیگری از ایشان در دست ندارم .  

او با شاعرانی همانند موذنی از ریز،  عبدالرسول از بی بی خاتون،  مفتون از بردخون و ملاملک دوست خودش از دوراهک همدوره بود.

عندلیب بعد از چند سال زندگی در دوراهک به کربلا رفت و همانجا در سال 1272 وفات یافت و او را در کربلا به خاک سپردند.

 

 از شعرهای وی است:

 

بده ساقی می باقی به جانم               که در وجد آوری روح و روانم

چغانه چنگ زن از تار بشنو                   که گویم داستان کهنه از نو

نخندد گلستان بی ماه و بی می          نرقصد مطربی بی نای و بی نی

کنم پر زمزمه صحن چمن را                دهم زینت عروس انجمن را

شود مست زمان شوریده بلبل            که می نوشد زجام غنچه ی گل

که تا کی شاهدم در پرده ماند             بدین حسن ملاحت کس نداند

به این نغمه طرب را ساز کردم           ز پره بکر معنی باز کردم

تورادر بوستان جاه ومکان است          مرا اندر "درک" آه و فغان است

شما قسمت اگر نار است و انجیر        ز پرگو غافلید و ماهی شیر

شما با سیب و با انگور یارید                خبر از کاکل و تهما ندارید

زباد صبحدم بشکفته لگجین               شــده صحرا بسان گلشن چین

سرا پا سبز بار آورده مرجان              دهد بر مرده صد ساله هم جان

کشیده صف همه حوران وغلامان      شده جنــات عدنٍ باغ رضوان

همه قندیل و دگدانها پر از گل          نواخوان هرطرف برشاخ سنبل

تو گویی شام محنت روز گذشته        خـدایا در حـمل نوروز گشتـه

عجب تر زان که کس نادید و نشنید    اسد باشد حمل گردیده با دید

اگر حافظ به دوران زنده بودی           زاشعار خوشم تمکین نمودی

ولی ویرانه جای گنج دادند                ..................................

بنال ای "عندلیب" زار و مضطر          خزان آمد به گلزارت، مزن پر

 

جوابیه ملا غلامحسین موذنی به شعر زایر علی :

 

مطاعا، صاحبا، والا تبارا                              ایا آرام جان ای کامگا را

چه حاصل زین توای مقصود و منظور          بود در ریز جای سیب و انگور

بود در ریز گر انهار جاری                            به شیرینی چو شهد خوش گواری

زمین شوره زار ای نازنین یار                     کجا دیدی بجز تلخ آورد بار

کشد سوی گلستان طبع بلبل                   به ویرانه برآرد جغد غلغل

بلی دارم خبر از شیر ماهی                      کشم از شوق او هر لحظه آهی

دهانم پر زگفتگوی پرگوست                      که گویندم چرا این مرد پر گوست

دلم بی میل آن تهما بناشد                        که از طعمش رگ جانم خرا شد

بود  پیوسته کاکل آرزویم                          که کل تا کل ز کاکل گفتگویم

غم لگجین به دور دل خمیده                     که چون خار گتگ در دل خلیده

بیاد این ، همیشه ای عزیزان                   بود پیوسته اشک از دیده ریزان

 

                                              ***  ***

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:36 توسط باقری و موسوي نژاد| |

                                     بدیهه سرایی هایی  ملا ملک دوراهکی

 

ملا ملک شاعر روان طبع سده ی پیش روستای دوراهک به سرودن بی درنگ مشهور بوده است .به همین خاطر کسانی که او را می شناختند ،به هر بهانه ای وی را وادارمی کردند با دو بیتی های طنز آمیز وکنایه داری ذوق خود را بروز دهد .پیداست که مرحوم ملا ملک سواد چندانی نداشته و از بابت  روانی طبع و قریحه ی توانای شعری اش او را ملا می خوانده اند. قافیه کردن معن (منع) با شان نه از سر تساهل بلکه شاید به خاطرندانستن املای ان باشد .

ملا ملک وارد خانه ی فردی که ازجمله ی پول داران ان زمان به حساب می امد شد . به عمد ازوی پذیرایی نکردند مدتی برای تحریک طبع ایشان درنگ کردند و آب وچای و قلیانی برای ملا ملک نیاوردند او همچنانکه روی قالی ترکی سرخی نشسته و به پشتی تکیه داده بود در حضور صاحب خانه و زن و فرزند که همه در دلشان قند آب میشد که عتاب ملا را با دو بیتی نازی  بشنوند ، اینگونه سرود :

 

ندانم چای وقلیان معن گشته               ویا ملا ملک بی شان گشته

شما که لایق مهمان نباشید                 چرا این قالیا را پهن گشته

 

ملا ملک صبح فردای شبی که مهمان یکی از اهالی بردستان بوده است سایه ی دیواری خواب بوده که ظریفی او را میبیند واینگونه می سراید:

 

    

پاسخ بی درنگ ملا: کــور درکـی ســایه ی دیــوار به خواب است

                                                 بس خورده سپخ تشنه ی یک قطره ی اب است

 

                           زبس خورده ملک دیشب للک را

ادامه میدهد :                                              نمـــی جوید دگر راه درک را

 

                            بسـوزد خانــه ی بقــال برسـو

                                                               ذخیره کرده اند آب نمک را 

 

شیوه کشی به نام «لنگو» به ساختن مِلکی در شهرستان کنگان مشهور بوده است ملا ملک از او می خواهد ملکی خوب و مناسبی برای او بسازد . او که خود اهل ذوق بوده و ملا را هم به شاعری می شناخته است، بهای ملکی خود را یک دو بیتی قرار می دهد و ملا ملک هم این دو بیتی را می سازد:

 

   اگر صد شیوه کش باشد به کنگو (کنگان)   نبـاشد شیوه کش مانند لنـگو

 

   عمــر، عثمان بغل گیر  تــو باشد             به فریادت رسند آن روز تنگو 

 

            بدیهی است که سازنده ملکی باید از برادران اهل سنت باشد کدخداهای انارستان ، ریز ، سرمستان در مجلسی دور هم نشسته بودند که از دور آمدن ملا ملک می بینند. با هم قرار می نهند که ملک را به نیشی و کنایه ای بیازارند تا توان شاعری و جرات او را بیازمایند. پس از نشستن ملک یکی   می گوید «شی کُهی» ها (ساکنان زیر کوه: دوراهک و بردستان و...) دختران خوشگل و نازی دارند. دیگری همین سخن را به گونه ای دیگر کمی تلخ تر  پی می گیرد و سومی هم تایید می کند . ملک خود را ناچار به دفاع می یابد و سر بلند می کند و با یک دو بیتی هر سه را پاسخ می دهد وحظی ادبی همه مجلس را فرا میگیرد:

      بسی کور و کچل هن بردسانی           زن خوب و قشنگش سرمسانی

      ملک جای دگـر دارد سراغـی              خصـوصاً ریــز الا  نارســانــی   

  

توضیح اینکه در گذشته از زیبایی دختران در مجلس مردانه سخن گفتن چندان مرسوم و زیبا نبوده است.

ساکنان روستای جمرک از قدیم الایام به تفنگ داری و شجاعت و گاه آدم کشی و قافله زنی مشهور بوده اند.و کمتر اتفاق افتاده بود کسی ار آنها به مشاغلی همچون مکتب داری و روضه خوانی و... روی آورد . یکی از ساکنان جمرک که چندی به عنوان روضه خوان فراز منبر می رفت و به موعظه و روضه سعی داشت روح وجانها را بنوازد ، مورد تعجب ملا ملک واقع شده و باعث سردن این دوبیتی می شود:

 

خــداوندا تو خلاق جهــانی          همــی چیــزا به ما دادی نشانی

ملک نادیده و نشنیده هرگز          که عمرونی نماید روضه خوانی

 

ساکنان جمرک را عمرونی (عمرانی ) هم می گویند.

 

روضه خوان به شاعری احتمالا اهل تنگ خوش یا جای دیگربه نام ملا حسین  مراجعه میکند وازایشان می خواهد که شعر ملا راپاسخی در خور بدهد واو می سراید:

 

الا ملا ملک با عقل وبا هوش             نصیحت می کنم بشنو بکن گوش

شهیــد کربلا مظلــوم بـــوده              که نصرانی برفته ازسرش هوش

 

سایه گویش بومی بر همه اشعار مرحوم ملا ملک هویداست و یکی  از شاخصه ها و از عوامل بار عاطفی آن هم همین است.

 

                                    گرد آوری :    سعید انیژ

                                   باز نویسی :    قاسم درویشی

                                                 

                                                     ***  ***

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:30 توسط باقری و موسوي نژاد| |

   می گویند بهار می آید در بهار سبزه هست گل هست نغمه های بلبل هست آغاز آن سفره هفت سین می اندازند تا سخن ایزدی را در آیینه هستی خود ببینند ماهی سرخ نماد زندگی را در تنگ آب که ریشه آفرینش است، برقصانند سنجد برای خوشبختی و سماق مزه زندگی، سیر بهبودی بر پایه ی درمان های بومی، سیب بوی بهشت و نماد شادمانی، سکه برای درخواست روزی و سبزه نماینده ای از همه سبزها: بخت سبز، زندگی سبز، اندیشه سبز و تخم مرغ درخواستی از خدای آفرینش برای فراوانی فرزندان در یکجا گرد هم آورند. راستی نیاکان ما چه اندازه فرهنگ، کیش و آیین، زیبایی شناختی و هماهنگی را با هم میدیدند. درودشان باد.

  امروز همه اینها هست اما بهار رخ در خودی رویی پوش نهان کرده تا دل های مهرورز تا سالی دیگر بر اندوه دوری سنگ بر دل ببندند.

                                    رخت زردی بر تن نوروز نامش نوبهار     

     قاسم درویشی ساعت ۵۰/۱۰ صبح جمعه ۳۰/۱۲/۱۳۸۷ چهار ساعت ونیم مانده به آغاز سال ۱۳۸۸                                                         از طرف شفا

                                          نویسنده: موسوی نژاد

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:58 توسط باقری و موسوي نژاد| |
 

                               یادم میا

 

وختی که بــــارو نمزنه کـوله دعـــا یــادم میـــا

                                         از قصه هـای پیشتری کاکا سیـا یـادم میــا

وختی به دندون خیــال وازئـــم کنم بند جــــــوال

                                       از توش کتاربرنو سوارشال و کوا یادم میا

وختی بچی میــگروه و دیــشم شرک پـس گردنش

                                    مـــو کر کرپ مهتک و لالا لالا یـادم میــا

هم ســا که بی بــافی جوی هـــاسکی گوش خوی

                                 کیسۀ گنم، جومی نوی بی سرصدا یادم میا

هم ســا که وختی آتـــشی از غصه و غم راسیوی

                                 تـُپ او چشی کلونی ومشکل گشا یــادم میــا

وختی که بــاپیــرم دگه اســم بچــش یـــادش نیــا

                                چوش مزیر تو گارای کرز پیا یادم میــا

آخــــی که برکه خشکن و کرمچ گم اوی تودسم

                                ذوق خیــا گرگو گپ خالو رووا یــادم میــا

جومی لچ و  توگل کنی بی کل وگوش کندی سگی

                                پا جنگلک تو جوونا بی دس و پا یـادم میــا

اشکفت ماما تنگ هیخ بس وسوخ یا سنگ و ریخ

                               پارک هف هش رو پبشترهررو خدا یادم میا

مـشـکی بـی و او تـــو دره نـیـره بـی  و خـجـم کـــره

                               از گمنه و گوشت بره تو هر کیا یـادم میــا

ملکی پسش راســـا که و بیو بی مو تـــا تو گل کنی

                              کامشو دلم تنگن همش او چی دوتا یادم میا

 

                                      قاسم درویشی

                                      ۱۲/۱۲/۱۳۸۷

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:32 توسط باقری و موسوي نژاد| |
گازو گاز کشی

ظاهرا فقط دوراهک از قلم افتاده .!

کتابخانه.! یادمان نرود کتابخانه مجهز به کتابهای دوست داشتنی آرزوی هر دانش آموز و دوست دار کتاب می باشد.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 19:1 توسط باقری و موسوي نژاد| |
با سلام خدمت همه دوستان محترم.

مدت مديدي است كه وبلاگ دوراهك سلام در جهت درج مطالب ادبي و فرهنگي فرهيختگان و ادب دوستان دوراهكي تأسيس شده است و هدف آن شناساندن فرهنگ اين خطه از استان بوشهر با غلبه مطالب ادبي ؛به شما خواننده محترم مي باشد. از آنجايي كه اين حقير و ديگر دوستان در انجام بازسازي و به روز كردن مطالب اهمال كرده ايم عذر خواهي مي كنم . بيان اين مطلب ضروري به نظر مي سد كه بيشتر مطالب اين وبلاگ بازگو كننده گفتارها و نوشتارهايي مي باشد كه در قالب نشست فرهنگي اين دهستان كه در سه شنبه شب ها به نام شب نشيني فرهنگي برگزار مي شود؛ مي باشد. بنابراين از شما دوستان گرامي جهت ارشاد و راهنمايي ما در اين مسير استمداد مي طلبيم و بعلاوه خدمت همولايتي هاي ارجمند اين نكته را يادآوري كنم كه با حضور گرم خود مي توانند جلسات ما را گرم و فعال نگه داشته و در جهت اعتلاي فرهنگ روستايمان كوشا باشيد .

                                                                   با سپاس

                                                سيد عباس موسوي نژاد

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 15:11 توسط باقری و موسوي نژاد| |
با سلام

 چند سالی میشه که فرماندار محترم دیر سری به دهستان دوراهک نزده اند. بابا ای ول دهیاری دوراهک و همایش طرح توسعه دوراهک

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:16 توسط باقری و موسوي نژاد| |
امروز پنج شنبه 1387/09/14 بالاخره بعد از مدتها؛ الطاف الهي مشمول مردم با صفاي دوراهك گرديد و باران رحمت ايشان گونه هاي خاك آلود و زمين تشنه اين خطه را خيس و آبياري نمود. هر جند صداي محزون و گرفته كشاورزان در پايان روز بارندگي به دليل بارش تگرگ دل هر انساني را به درد مي آورد ولي با همه اين اوصاف هر چه از دوست رسد نكوست. و لطف بي كران پروردگار هميشه در زندگي روزمره ساري و جاريست اين ماييم كه بايد شاكر نعمات بي كرانش باشيم.
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:42 توسط باقری و موسوي نژاد| |
با سلام به دوستان شو نشینی

اردوی یک روزه در کوه احمد سلمان زاگرس جنوبی برگزار می گردد اطلاعات بیشتر با سید عباس موسوی تماس بگیرید

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:36 توسط باقری و موسوي نژاد| |

ای دوراهک  بوی حــلوا  مــیدهی        بوی   همیاری  و  گــارا  میدهی

ای دوراهک   روستای خوب   من       خـــارک و دمباز   زینا     میدهی

از جونگ  و هیخ و بیدستان  خود        پونه  و  بادام   و   نعنــا   میـدهی

در زمین   شوره  زار   با نمک          کاکل  و جوسا ل  و تهمـــا  میدهی

از   دل   کوه   بلند      استوار          آب   شیرین   و  گــوارا    میدهی

از میان   خاک گوهر خیز  خود           گونه گون  محصول  زیبا میدهی

با سرافرازان  در خون خفته ات          تـاج عــزت را به فــردا مــیدهی              

از   گلستان  قلم   پرداز    خود          شاعری خوش گپ چویحیا میدهی

کلک قاسم روح حیدر درتو است         تا بلنـــدی را به ســرها میــدهی      

عرصه   کار  و   تلاش  و همتی        دشــت  را فرهنــگ دریا میــدهی

                         

                         ای دراهک  روستای  خوب  من

                         بوی  گندم زار  و  برّا میــــدهی

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 7:40 توسط باقری و موسوي نژاد| |

ای دوراهک بوی حلوا میدهی                بوی ارده بوی خرما می دهی

روستایی چون تو در دنیا کجاست                   بوی خوبیهای دنیا میـــــــدهی

چون بهاران در جهانی بی بدیل                    بوی ناز باغ کل ها  میــــدهی

باغ گلهای روان در کوچه را                       هدیه ی  چشم تماشا میــــدهی

مثل شبگیر  سحـــرگاه خیـــال                    بوی شب بوهای صحرا میدهی

با صفا تر از جهان کودکان                        بوی بازی بوی لالا میــــــدهی

نیست دریا دل تر از تو در جهان                 میر مهنا را تو معنا میــــــدهی

تنبلان را خاک بر سر میکنی                      زندگی را سهم کوشا میــــدهی

زنده راعیش مهنا از تو است                     مرده راجان چون مسیحا میدهی

با فقیران آنچه داری  می خوری                 هرچه میخواهد به دارا میــدهی

ساکنان را زآبشار معرفت                           روزوشب جام گوارا میــــدهی

عالمان رامهربانی مهربان                       جاهلان را پند گویامیــــــــدهی

تا شود آباد تر ایران ما                           هر دقیقه صد  مربی میـــــدهی                                         بید سونت زنده رود زندگی است                اصفهان رادرخودت جامی دهی            

پیر شاهزاده محمد شرق توست                  باغ دل با  آن شکوفا می دهی                                 قبله ات نخل است وگندم زارها                       وه چه تصویری فریبا    میـــدهی                                                                                                

ازجنوبت بوی دریا می وزد                      زندگی را رنگ دریا مـــیدهی

در شمالت شهر سرخ لاله هاست                 بوی یاسین بوی طاها مـیدهی

 

 

                                                           مشهدی حیدر دوراهکی

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:13 توسط باقری و موسوي نژاد| |

 

"ای دوراهک بوی حلوا میدهی"               بوی عطر و بوی نعنا میدهی

بوی نون نازک و گرده ی تنور                 بوی رُشته طعم خرما میدهی

ای دوراهک شهر زیبای حضور               مژده از نصر و من ا... میدهی

ایکه خاکت شد بهشت عاشقان                   معنی انّا فتحنا میدهی

گل خروسی زیر خورشید بهار                 دشت و صحرا رنگ رعنا میدهی

قصه شیرین آن مادربزرگ                      یاد روز کودکی ها میدهی

فصل جیلم گمنه نو با کره                         در دهانها طعم چمپا میدهی

پر شده صحرای تو لگنجین سرخ              "دیده را شوق تماشا میدهی"

در بهار سبز تو صحرا خوش است            جو خصیلا رقص زیبا میدهی

تنگ گرگم تا به تنگ ، تنگ خوش             یاد ما اشکفت ماما میدهی

فصل خرما در کنار بند باغ                      وعده ما کسپ زینا میدهی

می چکد بر شاخها عطر بهار                   غنچه را پیوند پویا میدهی

نیست بالا دستی از دستان غیب                         روزی هر کس خدایا میدهی

 

 

 

 

عبد علی میرزایی       28/4/1387

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:4 توسط باقری و موسوي نژاد| |
چقدر بهت میاد !

فرم ، ترکیب چشمها و صورت

و حس عاشقانه من

نجیب نبودی، نجیب تر

عجیب نبودی عجیب تر

و اما ساختار ذهنی من !

تو را منشور آب و علف بنامم

وقتی که باران می بارد

سرشار از تخیل

فرم خدا !

پروردگار نیستی که ببوسمت

محرم نیستی که بگویمت

لادن نیستی که زیر باران ببویمت

کدام خدا تو را پرورده است؟

این سوالی ست که مرا مشرک نموده است !

عباس باقری * شهریور هشتادو هفت

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 12:46 توسط باقری و موسوي نژاد| |
اخیرا با خبر شدیم امامزاده شاهزاده محمد واقع در کوه های مشرف بر دوراهک با فاصله ۵۰۰ متری ضلع شرقی افرادی سودجو احتمالا با دستگاه گنج یاب دست به حفاری و کندن کنار قبر نموده اند.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:40 توسط باقری و موسوي نژاد| |
فرايند نوآوری : هنگامي كه سازمانها تصميم مي گيرند تا نوآوريهاي جديد را بپذيرند، اغلب آموزشها، ابزار و تكنيــك هايي را فراهم مي بينند.
آنها تيم هاي نوآوري ايجاد مي كنند، جهت برگزاري جلسات طوفان مغزي برنامه ريزي مي كنند و در نهايت حدود شش هفته پس از انجام اين اقدامات مي فهمند كه نوآوري كار نمي كند. در جهان امـروز كه افـراد با مشغلـــه هاي زيادي روبرو هستند، اگر بخواهيم از سطوح عملياتي نتيجه گيري كنيم، نگاه خرد به نوآوري كارايي كافي نخواهد داشت. نوآوري نيازمند فرايندي است كه ديد افراد را بر چالشهاي مهم و درست متمركز كند و آنها را در يك فرايند سازماني هدايت كند، نوآوري را تشخيص دهد و ارزيابي كند، به گونه اي كه عقايد مناسب به سمت اجرايي شدن به حركت درآيد.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:32 توسط باقری و موسوي نژاد| |
 
اولين دوره مسابقات واليبال روستايي بانوان استان بوشهر با قهرماني تيم دوراهك به پايان رسيد.

اولين دوره مسابقات واليبال روستايي و عشايري بانوان كه در اسفند ماه سال گذشته با حضور 36 تيم در تاريخ 30/1/87 در ديدار پاياني بين دوتيم دوراهك و بوشكان در سالن سرپوشيده احمدي برگزار شد كه در پايان تيم دوراهك به مقام قهرماني رسيد و تيم هاي بوشكان و بهر باغ به ترتيب عناوين دوم و سوم را بدست اوردند. وبلاگ دوراهک سلام این قهرمانی آفتخار آفرین را به  بانوهای والیبالیست دوراهک تبریک می گوید. 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:51 توسط باقری و موسوي نژاد| |

به نام ایزد دانای توانا

با سلام به دوستان خوب جنوبی

با برنامه ورد ۲۰۰۷ بهتر می توانید مطالب را بخوانید. راستی این روز ها اوقات فراغتتان را چگونه سپری می نمایید. شنا یا شطرنج یا فوتبال یا مطالعه کدام یک؟

ساحل زیبای دیر و کنگان این روزها بسیار دوست داشتنی است. ولی تورا خدا از تش باد مپرس.

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9:16 توسط باقری و موسوي نژاد| |
نیازمندی های دوراهک: که خیلی ضروری است.

الف. دهستان دوراهک با جمعیت حدود ۵۰۰۰ نفر هنوز مرکز بهداشت و درمان ندارد. از داروخانه خبری نیست؟؟

ب. دهه ۶۰ یعنی اول انقلاب کتابخانه داشته است. ولی اکنون کتابخانه عمومی ندارد.؟؟

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:24 توسط باقری و موسوي نژاد| |

 

   

 

زندگی نامه شاعر حاج علی درویشی

 

علی درویشی فرزند سلمان در سال 1329 در روستای دوراهک چشم به جهان گشوده . به علت نبودن مدرسه در روستا سواد چندانی ندارد . و او با سختی تا کلاس دوم نهضت درس خوانده است .و بیشتر سواد ایشان در مکتب خانه فرا گرفته است .

او در27 دی ماه سال 59 زمانی که برادر عزیزش « شهید محمد درویشی» به شهادت رسید از هجران برادرش که غم و اندوه در دلش فراوان بود و برای اینکه یاد برادرش و دوستان برادرش را زنده نگه دارد شروع به شعر گفتن کرد و شعرهای درباره ی برادرش چنین می سراید که در قالب دو بیتی است:

 

به یاد آن برادر ناله دارم                   در این صفحه به یادش می نگارم

تمام سرگذشتش لوح تاریخ                ز هجران غمش بر یاد ارم

 

                                     ***  

               شهید اول این روستا بود                   زسیر راه حق گردیده خوشنود  

            رفیقان در غمش با آه و ناله               که درویشی سعادت را بپیمود

 

                                                ***                                             

        زبعد رفتنش جمعی روان کرد به دور تربتش یک گلستان کرد

        که اکنون بنگریم بر جای آنها که خون پاکشان آتشفشان کرد

 

این شاعر دارای 10 فرزند است که خداوند متعال 6 دختر و 4 پسربه او عطا کرده است و ایشان هم اکنون در دوراهک زندگی خود را سپری می کند.

 

شعری در باره ی پیروزی انقلاب اسلامی ایران:

 

از افق سرزد شعاع انقلاب                  تیره ی ظلمت بشد چون ماهتاب

از شعاعش شد منور سرزمین              بعد چندی با هزاران پیچ و تاب

ریشۀ ظلم و ستم برکنده شد                از وجود رهبری والا جناب

میهمان شد روح پاکش در جنان           هم نشین پیغمبرختمی  ماب

نائبی دیگر زبعد روح حق                  نام آن سید علی عالی جناب

پیروی از آن امام حق پرست              پیروی دارد بر این اسلام ناب

بهمن پنجاه وهفت یادش بخیر             کرد بیمه خون پاکان انقلاب

آب یاری دین نمودند خونشان             آن جوانان وطن هم چون شهاب

          با توان همت امتهاهمه درراه دین         روی اخلاص صداقت زآن جناب

         جا بود یادی گم زآنها همه                  یادشان بادا به خیر اجر ثواب

         درس آزادی زآن سالار دین                بر همه آموخت بهر انقلاب

         پیروی ازدین پاک مصطفی                 نام آن پیغمبر ختمی ماب

         ریخته شد خون حسین بر پای دین        در زمین کربلا بردین ناب

         از اسیری رفتن اهل عیا ل                 بردن آنها جملگی شام خراب

         بارالهی کن تو یاری ما همه               تا نماییم پیروی از آن جناب

         تا که آید مهدی موعود ما                  تا به کی آن خضرتش اندر غیاب  

        هرچه من گویم کم است ازوصف آن       نوک منقاری زدم بر این دریای ناب

        بیشر ناید زبـــــــــان الکن                اکتفا دارنم بر این وصف ختاب

        سوی درویشی بسان ارمغان              هـدیه ای باشــد برای انقــــلاب

 

 

 

                          گردآوری : محمد انگیزه     بازنویسی : قاسم درویشی

      

 

  

                            ***      

 

 

زندگی نامه شاعر هاجر احمدی

 

 

هاجر احمدی در سال ....13  در روستای دوراهک چشم به جهان گشود پدرش علی احمدی فرزند صفر مردی باهمت که با کارگری به  امرار معاش خود و خانواده می پردازد و با زحمات فروان سعی دارد که سرنوشت فرزندان خود را طوری رقم بزند که آنها مانند خودش ناچار به کارگری نگرایند . به همین دلیل تمامی احتیاجات آنها را با دیده منت مهیا میکرد . هاجر هم که می دید پدرش این فداکاری ها را برای او انجام میدهد که آنها آینده زیبایی داشته باشند،برای جبران زحمات پدر هر روزبیشتر از روز قبل درس می خواند .اوهمزمان با درس خواندن به مادرش در کارهای منزل نیز کمک می کرد . تمام اوقات فراغت خود را به درس خواندن و فراگیری علم و دانش اختصاص می داد و برای همین هم بود که با موفقیت دوره های دبستان و راهنمایی را با نمرات عالی پشت سر نهاد و وارد دوره ی متوسطه شد و دوره ی متوسطه را با نمرات خوب پشت سر نهاد و خود را برای امتحان دانشگاه آماده کرد.

 در این ایام طبع شاعری خود را آزمایش کرد و چند قطعه شعر گفت و اشعارش بسیار زیبا وو بیشتر در مدح اهل بیت سروده است او پس از شرکت در کنکور وارد دانشگاه تربت معلم شد هم اکنون نیز در آنجا دانشجو است.

 

                    ***

همان روزی که من را آفریدی                و از روح خودت در من دمیدی

همان روزی که تصویر مراهم                بروی بوم این دنیا کشیدی

تمام دست و پایم گریه می کرد                نگو که اشکهایم را ندیدی

تمام جسم و جانم زار می زد                  چرا روح مرا از خود بریدی

گناهی را که آدم کرد آن شب                  به پای من نوشتی یا شنیدی

صدای ناله تنهایی ام را                       که در آتش به فریادم رسیدی

تو رستم را گرفتی پله پله                     مرا تا پله آخر کشیدی

رسیم تا به اینجای که آن شب                تو از روح خودت در من دمیدی

 

                      ***

 

 

 

هر گاه نگاهت می کشم                 

در شوق وصلم می کشد                     

یک خط تردید غریب

غربت مجابم کی کند

بی اشتیاقم کی کند

از تو جدایم کی کند

بی بال و پر وامانده ام

در شوق وصلت تا ابد

دنبال بال و پر روم

حتی برای وصل تو

رنج سفر را می خرم

شیرین تر از شهد عسل

آخر تو را می یابم و

جانم فدایت می کنم

 

                                    گرداورنده : رضا احمدی

 

                         ***

 

 

 

                 زندگی شاعر سلمان سعادت طلب

 

 سلمان سعادت طلب در سال 1363 در روستای دوراهک واقع در 190کیلو متری شهر بوشهر و در مجاورت شهرستان دیر در خانواده مذهبی و فقیر چشم به جهان گشود . پدر او زایر حسین که با زحمت فراوان در حالی که بار فقیری شرافتمندانه را به دوش می کشید در با سوادی فرزند خود تلاش فراوان نمود و سلمان را در مدرسه امام خمینی دوراهک ثبت نام کرد و اولین گام را برای پیشرفت سلمان در زندگی برداشت .

سلمان از کودکی به شعر و شاعری علاقه فراوان داشت تا جایی که تمامی شعر های موجود در کتابهای درسی خود را حفظ بود حتی کتابهای برادر بزرگ خود را بر می داشت و سعی در حفظ کردن شعر های آن داشت از همان کودکی طبع شعر داشته و گاهی چند بیت شعر نیز می سرود که اشعارش در سطح کودکان بود .

او دوره دبستان را با معدل 19 به پایان رساند و وارد دوره ی راهنمایی شد این دومین گام برای پیشرفت سلمان بود او برای سپاس از زحمات پدر و برادر بزرگش که وسیله آسایش او را فراهم می کردند خوب درس می خواند و این دوره از زندگی را با تشویق آنها پشت سر گذاشت و وارد دوره ی متوسطه شد این دوران از ناخوشایند ترین دوران زندگی سلمان بود زیرا که می بایست  دوری و فراغ پدری فداکار را تحمل می کرد و بعد از وفات پدر تنها سخن پدر که گفته بود " پسرم تنها راه سعادت و خوشبختی درس خواندن است " عطش سلمان را برای رسیدن به مدارج بالای علمی بیشتر می کرد .

او کم کم  به نوشتن شعر پرداخت تا جایی که از او دعوت به شرکت در شب شعر ها می شد .و برخی از اشعار او نیز در نشریات محلی  چاپ و این خود مایه بالندگی سلمان می شد .  پس از پایان دوره ی متوسطه خود را برای کنکور سراسریآماده کرد در آن روزها تنها دغدغه سلمان درس خواندن بود خلاصه او در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه تهران در رشته علوم ارتباطات قبول شد و هم اکنون نیز مشغول تحصیل است .

 

 

و تنگ می شود دلم شبی که سنگ می شوی

                             تویی که مثـل آیینـه هــزار رنگ مـی شـوی

مسیر پاسخ است اگر چه باز می شود ولی

                                             تو مثل پرسشی پر از کنایه تنگ می شوی

دلم سکوت می کند شبی که گریه می کنم

                                           و پشت چشم خیس هم عجب قشنگ می شوی

تمام می شوم ببین و تو نگاه می کنی

                                           تمــام درد من همین چــرا شرنـــگ می شوی

دوباره آب می برد مرا و تخته پاره ای

                                          بروی موج های شب تو هم نهنــگ مــی شوی

اگر چه گریه می کند دلم به حال زار پنجره

                                          که طفلکی دلش شکست چون تو سنگ می شوی

 

                            ***

دلم دوباره گرفته ، بیا و یک لبخند                  بزن دوباره به لب پنجره بزن پیوند

هنوزچشمه خورشید محوخوان پیشانیت           به آفتاب روشن  پیشانیت نگین سوگند

به ارتفاع دو چشمت نمی رسد گردی              تو عین کوه دماوند یا که نه الوند

در این دیار ترک خورده که زمین زخمی است   بیا ببند به بازوی دشت بازو بند

 نگاه ناز  تو پوشیده نیست آیینه                     اگر خلاصه کنی توی چشم من هرچند

سکوت نبض نگاه تو می شود حالا                و من چکیده زچشم تو می شوم آوند

و بالهای خیالم به راه می افتد                       و توی آبی چشم تو اوج می گیرند

 

 

 

                               گرداورنده : رضا احمدی

 

                                      ***

  

 

تقاضا  میشود از همه هنرمندان ارجمند دوراهک که آثار هنری خودرا برای نوشتن در این وبلاگ به آقایان عباس باقری ، عباس موسوی نژاد یا اینجانب تحویل فرمایند .                                                     

                               سپاسگزار: قاسم درویشی

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:9 توسط باقری و موسوي نژاد| |


 

پيروزي، به دور انديشي و محكم كاري است. (امام علي «ع»)

ديروز را فراموش كنيد، امروز كار كنيد، به فردا اميدوار باشيد.
در عالم دو چيز از همه زيباتر است : آسماني پرستاره و وجداني آسوده. (كانت)

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:51 توسط باقری و موسوي نژاد| |

    ای دوراهک

 

ای دوراهک بوی حلوا میدهی           مزه ی  شیرین  خرما میـدهی

بوی پاک قصه هایی از صفا             بوی شروه  بوی  لالا میـدهی

بوی باران بوی مست دره ها            بوی  روح انگیز اعنا  میـدهی

بوی زلف گندم و دست نسیم             یک بلالستان به دل جا میـدهی

چونکه میروید گل پیش ازبهار          بوی نرگسهای شهلا  می دهی

چونکه پیچد در تنورت بوی نان        مردگان را شور برپا می دهی

خوب یادت هست شبها گلکنی           دک به دست تازه دوما میدهی

پیر سلیمون تو گردیده بهشت            بسکه گل در سینه ماوا میدهی

چونکه تشبادت بسوزد چشم ودل       روبه سوی قوص ودریا میدهی

کوه صحرای تو مرگ دردهاست      بوی اوشه بوی سمــبا می  دهی

نعره ها دارد کلات باد رنگ            از دو برچو بانگ دنـیا میـدهی

شعله گاز تو در شبهای شهر            درس آرامش به سرما میـــدهی

بسکه رنگارنگ و خوبی دربهار       بوی شعر و نثر شیوا میـــدهی

دشت وکوهت جونکه مهمانی دهند          بوی گمنه  با مجکبا   می دهی

"عندلیب" آسا ز ابیات "ملک "        زلف چهچه دست غوغا میـدهی

بسکه ازدستت دوبیتی  ریخته ست  چون کنــایه  بوی ایــما میــدهی

چشم و مشک وخوشخرامی درتو جمع            بوی یک آهــو ی  زیبا می دهی

 

     سرفراز از جهد فرزندان خویش

     سر به سمت قلـــه بالا  می دهی 

 

                                                            قاسم درویشی 1/2/87

 

***

 

"ای دوراهک بوی حلوا می دهی"            بوی کشک وبوی خرما میدهی

در کنار چـــاله ی مادر بزرگ                 بوی   پاتیل   مجکبا    می دهی

در زمستان و غروبی دلنشین                   بوی فانوس ملا عولا   می دهی

برق بیخ و قوصی از سمت جونگ            مژده ی یک سال زیبا می دهی

موسم باران و گاه رعد و برق                  رونقی  در خانه ی ما  می دهی

فصل جوری در کنار  مشک آب              بوی گرگم های صحرا می دهی

درمیان دست های خوشه چـــین               بوی نان گــــرم فردا میــــدهـی

بوی تاره میدمد از کوچه ات                   وعده ی خرمای زیـنا می دهـی

رقص سبز غله زیـــــر آفتاب                  جلوه ی امواج  دریا می دهـــی

بوی ببریز آیـد از هر خانه ای               بوی گل پتروی رعـــنا می دهی

در کنار سفره ی نان و نمک                 مهربانی را تو معنــــــا می دهی

برکه ی پرآب بــــاغ فاریاب                 دیده را شوق تمـــــــاشا می دهی

نقش بسته در وجــــودم نام تو               عطر فصل کودکی هـــا می دهی

  دست  ایمان را اجابت می کنی                لذت قبلــــه دعـــا تـــــا می دهی    

      ای ده زیبای اســــتان جـــــنوب

     تا قیامت آفــــــتابت بی غــروب

 

                                                            یحیی وحیدی 6/2/87 

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:38 توسط باقری و موسوي نژاد| |

دهستان دوراهک از توابع شهرستان دیر در استان بوشهر واقع شده است.فاصله آن با مرکز استان حدود ۲۰۰ کیلومتر می باشد. ضلع غربی آن کوه های زیبای زاگرس خودنمایی می کند. فاصله با شهر دیر و کنگان حدود ۱۷ کیلومتر است. چنانچه دوست داشتید از مراکز صنعتی پارس جنوبی و پارس شمالی دیدن کنید در مسیر خود البته در فصل زمستان بویژه دی بهمن و اسفند زیباست.

از مراکز زیبا در فصل زمستان بویژه دی بهمن و اسفند شاه زاده محمد درضلع شرقی بطرف کوه جایی دیدنی حتما دیدن کنید.

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:50 توسط باقری و موسوي نژاد| |
 
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:31 توسط باقری و موسوي نژاد| |
صدای عملت آنقدر قشنگه که نمی زاره حرفاتو بشنوم

از دوستان ارجمند درخواست می گردد مطالب علمی تاریخی و جغرافیایی درباره دوراهک به ما ارسال دارند.

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:25 توسط باقری و موسوي نژاد| |